خورشید زده ، نزده با صدای زنگ ساعت از کابوس شبانه جدا شد، نشست توی جاش واز اینکه همش خواب بود خدا رو شکر کرد، دستش از آسمون پایین نیومده نگاش به جای خالی کنارش افتاد،ول کرده بود و رفته بود ، کجا ؟ خودشم نمیدونست فقط آخرین جمله اش مثل پتک وقت وبیوقت تو سرش میکوبید : _ میرم گوشه خیابون وایمیسمو جندگی میکنم وشکم بچه هامو سیر میکنم ولی دیگه تن به این زندگی نمیدم
با صدای در فکرش پاره شد ، نباید باز میکرد صاحبخونست ، از قبل اخطار داده بود که شنبه با مامور میام ،چند برجه نتونسته اجاره خونرو بده ،آخه از زمانی که کارخونه تعدیل نیرو کرد 4 ماه میگذره وحقوق 3ماه آخرشم ملا خور کردن رفت،صاحبخونه آماررفت وآمدشو از زن طبقه بالایی میگرفت و دم به دقیقه خفتش میکرد ،شوهرزنه چند ماهی میشد بخاطر بدهی زندانه ولی صاحبخونه اونو بیرون نمیکنه چون هفته ای یکبار میره خونشونو حسابی ازش دلجویی میکنه، ساکت درو دیوارو نگاه میکرد و به در زدن ها بی اعتنا بود ،نیم ساعتی گذشت دیگه خبری از در زدن نبود ، یواش وبی حوصله بلند شد رفت دست وصورتش رو بشوره ،تازه یادش اومد از هفته پیش آب وبرق رو روشون قطع کرده (صاحبخونه)، با صدای بلند وعصبانی گفت ای کـ.. که یدفعه یادش افتاد صداش بیرون میره ،حرفشو غورت داد ویواش به سمت در رفت ،از پشت در گوش کرد ،صدایی نمیومد ،در رو باز کرد ویواش از در رفت بیرون صدای خنده ولاس زدنشون از بالا میومد ،زد تو مخش بره از پله ها بالا واز اونا که صاحبخونش که داشت زن طبقه بالایی رو دستمالی میکرد فیلم بگیره وبه عنوان مدرک جرم بده دهنش روسرویس کنند ولی پیش خودش گفت که چی این پول داره وسه سوت همه چیزو حل میکنه ، مگه همین پارسال نبود پسرش رو با کلی مواد ومشروب گرفتن صبح درش آورد،بیخیال شد یواشی از در زد بیرون.
خودشم نمیدونست کجا باید بره ، به یه دکه روزنامه فروشی رسید وجیبشو چلوند وچند نخ سیگارگرفت و یه همشهری زیر بغل زد وراه افتاد رفت تو پارک ونشست وصفحه آگهی هارو در آورد وشروع کرد به گشتن ،استخدام ها یا خانم آراسته میخواستن یا تحصیل کرده آنچنانی واونایی هم که به کارش میومدن وقتی زنگ میزد میدید حقوقش به اندازه اجاره خونه هم نمیشه ، هی میخوند ولی هر چی میخوند بیشتر نا امید میشد ، خسته شد آگهی رو کنار گذاشت وسیگاری آتیش کرد ، حرصش رو با پک های محکم به سیگار میخواست خالی کنه ،بی اختیار داشت به اونور خیابون نگاه میکرد جایی که زنی منتظر تاکسی بود ،مردی داشت از کنار اون زن رد میشد.
بدون اینکه حواسش باشه داشت نگاه میکرد ،چقدر چهره مرد به نظرش آشنا اومد ، آره خودش بود حسن ،حسن جوشکار همکارش تو کارخونه بلند شد بره سمتش ،آخه چند وقت پیش که تلفتی باهاش صحبت کرده بود حسن گفته بود دنبال اینه یک کاری راه بندازه که اگر راه انداخت خبرش میکنه، قدم اول رو برنداشته بود که در یک لحظه مرد کیف زن رو از روی شونه اش کشید وفرار کرد.
زن که به خاطر برهم خوردن تعادلش روی زمین افتاده بود تا اومد به خودش بجمبه مرد پشت موتوری که جلوتر منتظرش بود نشست واز اونجا به سرعت دور شد سیگار تو دستش بود وهمونظور که وایساده بود خشکش زد ، مغزش از حضم موضوع شونه خالی کرده بود، حسن جوشکار شده بود حسن کیف قاپ مگه میشه کسی که یه عمری نون بازوشو خورده ونون حلال به زن وبچش داده از این کارها بکنه ؟
داشت به این معادله ها فکر میکرد که دوباره حرف زنش عین پتک زد تو سرش، نشست سر جاش ، تازه فهمید وقتی تحت فشار باشی همه چیز میشه ، نیمتونست فکرشو جمع کنه ، پا شد و راه افتاد استرس تمام وجودش رو گرفته بود انگار اون دزدی کرده بود ، میترسید مبادا کسی فهمیده باشه اون دوستشه ، تو همین افکار بود که یکی از پشت صداش زد آهای آقا ،از ترس داشت سکته میکرد ،برگشت دید مردی میانسال داره نگاهش میکنه وروزنامه رو به سمتش گرفته ، مرد گفت آقا روزنامتون جا موند ،تازه آروم شد برگشت وروزنامه رو گرفت وراه افتاد ،وقتی با خودش فکر کرد که اون برای چی ترسیده نا خودآگاه لبخندی از کار احمقانه اش روی لبهاش سبز شد
وقتی راه افتاد کم کم لبخند از روی لبهاش پاک شد وآرام آرام شروع کرد به دور شدن ، کلی صدا وتصویر توی سرش دور میزد ،" میرم تن فروشی میکنم ولی دیگه تن به این زندگی نمیدم ، قهقهه زن همسایه ومرد صاحبخونه ، شیون زنی که کیفش روزدن ، صدای حسابدار کارخانه ، گریه دخترش و لباس های کهنه پسرش و تاریکی خونه و... " جلوی پمپ بنزین چند دقیقه ای مکث کرد دوباره افکار توی ذهنش رو مرور کرد جیبش رو تکاند وبا پس مانده پولش 2 لیتر بنزین خرید و
آرام آرام رفت
No comments:
Post a Comment