Saturday, 25 May 2013

خودکشی خواننده و پناهجوی ایرانی در مالزی

به نقل ازانجمن پناهندگان ایرانی در مالزی در روز 23 ماه مه یکی از هنرمندان ایرانی در عرصه موسیقی وخوانندگی ، که به دلیل مسائل سیاسی در ایران تحت پیگرد قانونی قرار داشته و در سال 2012 به سازمان ملل در مالزی تقاضای پناهندگی خود را ارائه کرده بود به دلیل بلاتکلیفی وهمچنین 
 نداشتن هیچ گونه حمایت مالی  از جانب سازمان ملل وهمچنین ارگانهای ذیربط 
دست به خود کشی زده واز ساختمانی بلند به پایین سقوط کردند ، متاسفانه این حادثه منجر به فوت آراد غفوری گردید
این هنرمند 27 ساله به دلیل نداشتن ساپورت اولیه از جانب سازمان ملل وعدم حمایت سازمان های ذیربط ونداشت امکانات اولیه به زندگی خود خاتمه داد

هرساله تعداد زیادی از پناهجویانی که توانایی مالی برای رسیدن به کشورهای دیگر راندارند برای ارائه درخواست پناهندگی وفرار از جهنم جمهوری اسلامی به مالزی سفر میکنند و متاسفانه در این مسیر طولانی چندین ساله هیچ گونه حمایتی شامل حالشان نمیشود وهمینطور تا کنون از سازمانها ومراجع زیادی برای بررسی بیشتر به وضعیت ایرانیان پناهنده در مالزی تقاضای کمک شده 
است ولی متاسفانه نتیجه مثبتی دربرنداشته است
  
موزیک ویدئوی اسارت بدن از آراد غفوری



Wednesday, 13 February 2013

سنگسـاران


فاصله کوتاه بین یک زندگی عادی وپایان یک زندگی ،داستان زنی که مسیر بین سادگی وسنگسار را با سرعت طی میکند، سفر کوتاهی از عشق تا سنگسار


سنگساران

" ابراهیم "
ازدواج اول » فقط دیگه یک اسم ویک کابوس ازش مونده بود ، کابوسی که هر روز خودم ودخترم رو داشت از بین میبرد ،از کابوس بدتر بود چون کابوس های شبانه فقط روحت را آزار میدن ولی او از آزار جسمی هم دیگه دریغ نمیکرد ، میزد به قصد کشت میزد ، هم من رو هم دخترم رو بارها و بارها درمانگاه وپانسمان وشکسته بندی و... ولی از ترسم سراغ شکایت نمی رفتم . نه از ترس اینکه کتک بخورم از ترس اینکه یک دفعه بلایی سرمرجان( دخترم ) بیاره که دیگه قابل جبران نباشه ، درسته دختر خودش هم بود و هیچ پدری رازی به آزار بچش به این شدت دیگه نمیشه ولی متاسفانه شیشه(مواد مخدر) زن وبچه و همه چیز رو از ذهنت پاک میکنه ،اوایل یواشکی میکشید ، بعد شد علنی وسال های آخر هم که دیگه شده بود تاجرشیشه ،خودش تولید میکرد ،تمام دورش رو آدم های خلافکار وخطرناک پر کرده بودند ،تو خونه هم امنیت نداشتم ،میترسیدم ، از خودش دوستاش ، دچار بیماری روحی شده بودم هم خودم رو باخته بودم هم زندگیم رو ،به هیچ چیز فکر نمیکردم پولایی که خونه میومد آدم هایی که میومدند ومیرفتند نگاه مردم هیچ کدام ، فقط هر روز خدا خدا میکردم امروزم نیاد خونه ، آخه خونه اومدناش چند روز یک دفعه شده بود ،سه یا چهار روز نبود ویک دفعه خبر مرگش پیداش میشد وقتی هم میومد کتک وفحاشی وشیره کش خونه توی خونه براه بود ،اوایل فقط خودش بود ولی دیگه تنها نمیومد وبا دوستاش میومد ، دیگه کار به جایی رسیده بود که شب ها نگهشون میداشت وتا صبح باهم نعشه بازی میکردند ،بلند بلند به شوخی به هم بد وبیراه میگفتند چیزهایی که بعضی از مردها در خلوت مردانه هم اینگونه حرف نمیزنند ولی...
بارها وبارها دستگیر شده بود ولی پلیس رو با پول ورشوه ساکت میکردند ،اینقدر رشوه داده بود که دیگه دوستای پلیسش زیاد شده بودند هر روز پر رو تر از قبل میشد ،حتی جایی هم برای شکایت وجود نداشت چون پول خرج میکرد وتوی کشوری که بهایی به زن داده نمیشه حرف یک قاچاقچی حرفه ای جلو تر از من بود.یکی دوسال آخر هر موقع میومد خونه من دخترم رو بر میداشتم ومیرفتم به بهانه خونه مادرم ولی روم نمیشد هر چند روز یک بار برم خونه مادرم وچند روز بمونم معمولا خونه دوستام میرفتم ،از خونه میرفتم چون وقتی که میومدند چند روزی رو لنگر مینداختند ،ظاهرا اون چند روزی رو که خونه نمیومد دنبال معامله وکار میرفتند و وقتی کارشون تموم میشد میومدن خونه وعین چند روز رو میکشیدند ومیخوردند ومیخوابیدند اویل غرغر میکرد که چرا میری چون کسی برای پذیرایی ازشون نبود ولی بعدش چیزی نگفت ،کمی از استرس ها کم شده بود ولی دیگه چیزی روی زندگی قشنگ نمیدیدم، یکبار بهش گفتم بیا بریم جدا شیم اینجوری برای تو هم راحت تره ، شبش رو توی بیمارستان صبح کردم .دکترهای بیمارستان ازم در مورد آثار کبودی میپرسیدند از ترسم که نکنه به پلیس بگن میگفتم زمین خوردم با تاسف سری تکون میدادند میرفتند
بن بست ،همه راهها بن بست بود وفکری برام نمونده بود همین که نمی دیدمش راضیم میکرد ،چند روز که نبود وقتی هم میومد من میرفتم،رابطه زناشویی هم که دیگه یکی دوسالی بود ازش خبری نبود منم از این موضوع بیشتر خوشحال بودم نمیدونم در اثر مواد مریض شده بود ویا کسی رو پیدا کرده بود اصلا بهش فکر نمیکردم وحتی اگر میفهمیدم کسی رو پیدا کرده خوشحال هم میشدم بلکه دیگه دست از سر من کامل برمیداشت ، دیگه حتی از فکر داشتن رابطه باهاش چندشم میشد ، ولی بدجوری خودم رو تنها میدیدم ،احتیاج به همدم داشتم ولی فکرشم نمیکردم ،سرم رو با دوست ورفیقام گرم میکردم ، مهمونی وبیرون وخرید و... ، همیشه توی مهمونیها بهم پیشنهاد دوستی میشد ولی اصلا بهش حتی فکر هم نمی کردم ،مرجان رو توی پارتی های شبانه نمی بردم ، مشروب خوردن رو نمیدونم از کی شروع کردم ولی آرومم میکرد اوایل زیاد نمی خوردم ولی بعد ها اینقدر میخوردم تا مست مست بشم ،اینگار سبکم میکرد ، حد اقل برای چند ساعتی راحت بودم از فکر وخیال وغیره فقط از فضایی که بودم لذت میبردم ،میگفتم میخندیدم میرقصیدم ،گهگاهی هم با پسرای مهمونی کمی شیطنت میکردم ولی درحد همون جا وهمون فضا بود بعدش تموم میشد.

یک روز خیلی بی حوصله بودم روی کاناپه دراز کشیده بودم تلویزیون میدیدم ،دخترم هم توی اتاقش خواب بود ، دیدم کلید توی در چرخید ودرب باز شد همیشه زنگ میزد تا من برم لباسم رو عوض کنم  ولی اینبار همینجوری درب روباز کرد ،پیش خودم گفتم حتما تنهاست از جام تکون نخوردم ، لباس مناسبی تنم نبود ،از چیزی که دیدم شکه شدم از در اومد تو به همراه سه تا مرد دیگه ، وحشت کردم وداد زدم برای چی زنگ نزدی ،از دیدن واکنش من بجای اینکه ناراحت شه واظهار پشیمانی بکنه بلند بلند زد زیر خنده ،دوستاشم شروع کردند به خنده وتماشای من ،معلوم بود بدجوری حالش خرابه ،نعشه نعشه بود چون هر خاصیتی که داشت به قول خودش خیلی غیرتی بود، اینقدر کفرم در اومده بود که نمی دونستم چیکار کنم به سرعت چند تا لباس ورداشتم ومرجان رو بیدار کردم از خونه زدیم بیرون تا دقیقه ای که داشتم از در میرفتم بیرون داشتن من رو مسخره میکردند ،باورم نمیشد برم برای کی تعریف کنم که شوهرم همچین کاری میکنه وبعد وسیله ای برای خندیدن خودش ودوستاش درست میکنه، یواش یواش احساس کردم روزی که بخواد من ودست رفاقش بسپاره چندان دور نیست
یک ساعتی رو توی خیابونا بی هدف میچرخیدم ، اعصابم بهم ریخته بود احساس میکردم به شدت تحقیر شدم ،احساس میکردم بی ارزش ترین آدم روی زمینم که یه مشت عملی باید بهم بخندند ،مرجان رو خونه مادرم رسوندم به مادرم گفتم کار دارم ،نمیخواستم بچه تو ای حال در کنارم باشه ،دوباره تو خیابونا میچرخیدم ،نا خود آگاه جلوی درب خونه دوستم رویا خودم رودیدم ،زنگ زدم خونه بود ، رویا چند سالی میشد که از همسرش جدا شده بود بچه هم نداشت ،رفتم تو به محض ورود بغضم ترکید کلی گریه کردم وماجرا رو گفتم اونم ناراحت شد ولی بروم نمیاورد میگفت بابا چیزی نشده که گور پدرش ،رفت ومشروب آورد اینقدر اعصابم خورد بود که میخوردم وگریه میکردم ،گفت شب یه مهمونی خیلی توپ دعوته واز من خواست باهاش برم ،اصلا حوصله نداشتم ولی اینقدر اسرار کرد منم که سرم داغ شده بود آخر سر قبول کردم ولی گقتم زود برگردیم ، به مادرم گفتم شب پیش رویا میمونم


رفتیم مهمونی توی خیابون ظفربود خونه یکی از دوستای رویا ، خیلی آدم اومده بود ،خیلی هم تدارک دیده بودند راست میگفت از اون مهمونی های آنچنانی بود ،گروه موزیک و نور پردازی و مشروب و...آدمای الکی خوش ، از لحظه ای که رفتیم من لیوان مشروب دستم بود وگوشه ای نشسته بودم وتوی خودم بودم گهگاهی با کسانی که رویا میاورد وباهام آشناشون میکرد کمی خوش وبش میکردم ودوباره مینشستم ،نه حوصله رقصیدن داشتم نه چیزی ،تو خودم بودم که یک دفعه موزیک عوض شد ، صدایی دلنشین ،خیلی دلنشین وزیبا از جایی که نشسته بودم کنده شدم ودنبال صدا رفتم پسری جوان خوشتیپ تمام جمعیت داشتند نگاهش میکردند ، به دیوار تکیه زده بودم وگوش میدادم وتوی حال خودم بودم ،یک لحظه به خودم اومدم دیدم بیشتر نگاهش روی منه ،اول فکر کردم عین بقیه خواننده ها که به مردم نگاه میکنند اون هم نگاه میکنه ولی کمی که دقت کردم دیدم دائما با چشماش حرکات من رو دنبال میکنه ،بهم لبخند میزد ،با لبخندی همراهیش کردم ورفتم سر جام نشستم دوسه تا موزیک اجرا کرد ودوباره خواننده عوض شد ،داشتم لیوانم روسر میکشید که دیدم رویا با همون پسره جلوم وایساده بلند شدم دیدم دستش رو دراز کرد ورویا گفت مژگان ایشون آرش هستن وبه آرش هم گفت این هم مژگان باهاش دست دادم وسلام علیک کردم ،توی چشماش یک برقی بود وانگار از دیدن من خوشحال بود ، همینجور عین آدم های ماتم زده بهم خیره شده بود وبا لبخند بهم نگاه میکرد ،بهم گفت افتخار میدید باهم برقصیم ، اصلا حوصله نداشتم ولی بی ادبی بود اگر میگفتم نه ،باهاش همراه شدم ،اینقدر مست بودم که به زور راه میرفتم از بعداز ظهر تا شب درحال مشروب خوردن بودم ، چند دقیقه ای رقصیدیم وشوخی کردیم ،یخ هر دومنون باز شده بود با هم میگفتیم ومیخندیدم ،لیوان مشروب بود که سر میکشیدم اون هم همراهیم میکرد ،دیگه چشمام سیاهی میرفت از مستی ،نمیدونم چه حسی بود ولی نمی خواستم اون شب تموم شه واون بره ، آهنگ ملایم که زدند من رو در آغوش گرفت وشروع کردیم به تانگو رقصیدن ،تو مهمونی های قبلی از این کارا کرده بودم گهگاهی ولی همش رو حساب شیطنت بود ولی اینبار انگار داشتم واقعا لذت میبردم ، از یک تایمی رو دیگه یادم نیست که چه جوری وکی خونه برگشتیم .
با صدای زنگ موبایلم از خواب بیدار شدم ،به زور چشمام رو باز کردم ،مرجان  بود بهش گفتم بعد از ظهر میام دنبالت ،دیدم میخنده ومیگه یعنی شب دیگه نگاهی به ساعت کردم ساعت دویعد از ظهر بود ،ازش خدا حافظی کردم واومدم از جام بلند شم که یکدفعه خشکم زد تازه متوجه شدم چی شده . شب رو با آرش گذرانده بودم و...
خیلی ناراحت بودم وپشیمون از طرفی احساس میکردم کار اشتباهی کردم ولی وقتی به کارهای ابراهیم فکر میکردم ورفتار روز قبلش کمی احساسم تعقیر میکرد وپیش خودم احساس رضایت میکردم . وقتی آرش متوجه شد که من متاهل هستم بیشتر از من شوکه شده بود وانگار ترسیده بود ولی ازطرفی هم اظهار علاقه شدیدی به من میکرد ،وقتی حمام بودم رویا ماجرای زندگی من روبراش تعریف کرد بود وقتی شنید چه اتفاقاتی برام افتاده خیلی متاثر شده بود ،سعی میکرد من رو دلداری بده وبهم بگه کار اشتباهی رو مرتکب نشدم، من هم خودم کم کم همچین حسی رو پیدا کرده بودم نه تنها دیگه ناراحت نبودم بلکه خوشحالم بودم که تونستم کسی رو برای تنهایی هام پیدا کنم ،اون روز رو بدون اینکه دنبال دخترم برم با آرش ورویا ودوست رویا سر کردم ،شب سری به دخترم زدم ولی دوباره برگشتم خونه رویا ، آرش گفت که امشب جایی برنامه داره و اگر دوست داریم میتونیم باهاش بریم ، از خدا خواسته باهاش همراه شدم  ، اون شب هم چشم ازم برنمی داشت وبا اون صدای زیباش که اینبار بیش از پیش برام دلنشین شده بود هر لحظه بیشتر احساس نزدیکی بهش میکردم ،انگار فقط برای من میخوند وفقط من رو میدید ،خیلی ها هم متوجه شده بودند ولی مهم نبود ،مهم این بود که بعد از چندین سال کمی احساس خوشحالی رو زیر پوستم حس میکردم ،با تمام وجود و به سرعت داشتم بهش وابسته میشدم ،این بلایی بود که ابراهیم سر من آورده بود ،دچار کمبود محبت شدید شده بودم وکارهام دیگه دست خودم نبود.
اون شب روهم با آرش سپری کردم ولی اینبار نه تو عالم مستی بلکه توی هوشیاری کامل وکاملا با اراده وخواست خودم ، فرداش بود که ابراهیم زنگ زد وگفت که از خونه رفتن ،منم رفتم ودخترم رو برداشتم و به خونه رفتم ،دائما با آرش در تماس بودم ،ساعتی نبود که از هم بیخبر باشیم ،دیگه اصلا به کارهای ابراهیم و... فکر نمیکردم ،تمام هوش و حواسم پیش آرش بود. وقتی دخترم تعقییر رفتارم رو دید جویای ماجرا شد ،سنش خیلی پایین بود ولی دیگه بچه نبود چون سالها بود عین من داشت تو اون زندگی زجر میکشید پا به پای من کتک میخورد و تحقیر میشد ،بارها با همون سن کمش میگفت چرا داری باهاش زندگی میکنی ؟ چرا برای خودت یه کس دیگرو پیدا نمی کنی ؟ تنها همدمم بود پس میتونستم با اینکه سن کمی داشت بهش اعتماد کنم ،بهش گفتم که با آرش آشنا شدم ، فکر کنم از من بیشتر خوشحال شده بود ،کنجکاو بود که ببینتش و دائما اسرار میکرد که باهاش قرار بذارم تا اون هم بتونه ببینتش ، با آرش که صحبت کردم وموضوع رو بهش گفتم اون هم استقبال کرد ، باهم قرار گذاشتیم وبیرون رفتیم ناهار رو با هم بودیم ،اینقدر اون دوتا با هم جور شده بودند که فکرشم نمیکردم ،بعد از سالها احساس میکردم زندگی بهم رو کرده ،آرش گفت شب رو بریم خونش که مخالفت کردم نمی دونستم برم اگر سر و کله ابراهیم پیدا میشد نمیتونستم توجیهی براش بیارم پس باید صبر میکردم تا بیاد خونه
برای اولین بار لحظه شماری میکردم ابراهیم زودتر بیاد خونه تا ما بریم ،بالاخره بعد از چهار روز اومد با دوتا از دوستاش بود که همیشه باهاشون میگشت اینبار با کمال میل سری وسایلم روکه از قبل آماده کرده بودم برداشتم ورفتیم،اول رفتیم خونه مادرم ،اون هم درجریان رابطه من و آرش بود ،راضی به این رابطه نبود ولی از اینکه میدید بعد از سالها کمی خوشحالم دیگه حرفی نمیزد وحمایتم میکرد.
غروب بود که رفتم سمت خونه رویا ، آرش هم اونجا بود ،اون شب برنامه نداشت .اینجوری بهتر بود شب روبا آرامش تمام سپری کردیم ،از همه جا وهمه چیز حرف زدیم کلی چیزهای تعریف کردنی داشتیم ،گفت فردا شب برنامه دارن ،قرار شد باهم بریم ولی بهم گفت قبل از اون فردا میخواد یه جایی باهم بریم، اولش بهم نمیگفت ولی اینقدر اسرار کردم وکنجکاویم رو نشون دادم تا گفت ،کمی شوکه شده بودم از درخواستش ،میگفت فردا با هم بریم وصیغه بخونیم ویک صیغه نا مه بگیریم ،اولش کلی بهش خندیدم ،رویا هم میخندید ،گفت مگه چیه من برای خودت میگم ،بهش گفتم من شوهر دارم صیغه نمیتونم بشم که ،گفت میدونه واین کار برای امنیت منه ،گفت جایی رو آشنا داره که با کپی شناسنامه میتونه صیغه نامه ازش بگیره ،وقتی دلیلش رو ازش پرسیدم کمی بیشتر به منطق حرفاش پی بردم ،میگفت اگر به طور اتفاقی توی یک مهمونی ویا جایی پلیس بریزه و بگیرتمون اونجوری اگه معلوم شه توشوهر داری پدرمونو در میارن ولی وقتی صیغه نامه داشته باشیم در اصل من وتو مشکلی دیگه نداریم و کسی دیگه نمیتونه گیر بده ودنبال چیز دیگه ای نمیره، راست میگفت آخه بگیر بگیر ها توی مهمونی ها زیاد شده بود وتنها کسایی رو که راحت تر از بقیه ول میکردند زن وشوهرها بودند ،اینجوری امنیتش برای خودم هم بیشتر بود بعدشم از کجا کسی میفهمید ،پس قبول کردم ،فردا رفتیم دفترخانه ای که میگفت وازمن فقط یک کپی شناسنامه و دوتا قطعه عکس داد والبته بجای اصل شناسنامه دوتا تراول صد هزار تومانی شیرینی داد وصیغه نامه رو گرفتیم ،دیگه احساس میکردم آرش شوهرمه ، تو همین فکر ها بودم که یک لحظه ترس تمام بدنم رو فرا گرفت ،دست وپاهام سر شدو قدرت راه رفتن نداشتم ، یعنی من الان دوتا شوهر دارم ،اگر بفهمن چی ،چه بلایی سرم میاد ؟ این توی ایران یعنی سنگسار یعنی مرگ از حماقت خودم شوکه شده بودم ،آرش که متوجه شده بود گفت چی شده مشکلت چیه ؟ نترس این رو فقط برای روز مبادا نگه میداریم وبس نگران هیچ چیز نباش من هستم عزیزم .
حرفهاش کمی آرومم میکرد ،دیگه کم کم بیخیال شدم ولی ترس روداشتم ،از طرفی هم دیگه وقتی باهاش بیرون ویا مهمونی میرفتم نگران این نبودم که اگه پلیس مارو بگیره چی میشه، روزها میامد ومیرفت و من خودم رو همسر آرش میدونستم  وابراهیم دیگه تنها حکم یه همخونه مزاحم روکه نصف ماه رو الافم میکرد ونمیتونستم آرش رو ببینم رو داشت ،اون هم نصفه ماهی بود که خونه نبود ،چون هر لحظه امکان داشت سرو کلش پیدا بشه هیچ موقع ریسک نمیکردم وتوی اون تایم با آرش حتی بیرون هم نمی رفتم .
یکبار حدود دوهفته ای طول کشیده بود و خونه نیومده بود تلفنش هم خاموش بود تا اینکه یک روز حدود ساعت ده شب بود که پیداش شد،اینبار تنها بود ،خیلی تعجب کردم  ،ازش پرسیدم کجا بودی که گفت دستگیر شده بوده وزندان فرستاده بودنش ،انگار اون هم از زندگی با من دیگه قطع امید کرده بود چون حتی بهم زنگ هم نزده بود، گفت یکی از جاهایی که کار میکردند لو رفته ودوباره ممکنه بیان سراغش باید یک مدتی از اینجا بریم ،اول فکر کردم خودش تنهایی میخواد بره توی دلم قند آب شده بود ،ولی بعد فهمیدم منظورش اینه باهم باید بریم شمال ،به شدت باهاش مخالفت کردم که با هام درگیر شد ودوباره کتک کاری شروع شد ،بعد از اینکه کمی آروم شد به بهانه قهر کردن وسایلم رو برداشتم ورفتیم خونه مادرم ،باید هر جور بود از این رفتن جلوگیری میکردم ،با آرش تماس گرفتم وموضوع رو بهش گفتم خیلی ناراحت شد ، میگفت زنگ بزنم به پلیس ولو بدمش تا برن توی خونه بگیرنش ،فکر بدی هم نبود ولی بعدا میفهمید کار منه و وقتی بر میگشت حتما پدرم رو در میاورد ،دیدم بهترین راه اینه که به همین حالت قهر بمونم خونه مادرم ،فرداش بود که اومد اونجا خونه مادرم ،محلش نمیذاشتم ،وقتی شروع کرد به حرف زدن واینکه من نمیتونم شماها رو اینجا تنها بذارم وبرم یک دفعه نا خود آگاه خندم گرفت وگفتم از کی تاحالا غیرتی شدی تو که همینجوری مرد غریبه میاوردی خونه به اینکه زنت و با لباس خواب تو خونه دیدن دسته جمعی میخندید و... که بحث بالا گرفت ودر آخر من به نتیجه مطلوبم رسیدم وخودش تنها رفت ،خوشحال بودم که موفق شدم میتونستم یک نفس راحتی بکشم.
دوسه شب بعدش بود که با آرش به یک مهمونی رفتیم در خیابان .... کوچه ... طبقه .... خونه آقای... از اون مهمونی های درست حسابی بود ، حدود ساعت 11 شب بود ،همه مشغول رقص بودند که یکدفعه صدای جیغ بلند شد وچراغ های سالن روشن شد ،گروه موزیک ،موزیک رو قطع کرد وهمه یکدفعه تازه متوجه شدند وسط جمعیت کلی پلیس با لباس پلیس ولباس شخصی دارن مردا وزن ها رو با فحش وبد وبیراه جدا میکنند ،همه زنان جیغ میکشیدند واینطرف اون طرف میدویدند، زنها رو فرستادن توی یک اتاق بزرگ خونه ومردها رو توی حال نگه داشتند،ظاهرا منتظر ماشین برای انتفال بودند ،بعد از حدود نیم ساعتی دوتا مینی بوس اومد وهمه روسوار کردند ورفتیم ،زنها رو سوار یک ماشین کرده بودند ومردا رو سوار یک ماشین ،توی مینی بوس فهمیدم که داریم میریم مفاسد اجتماعی (وزرا) رفتیم اونجا وبا رفتار تحقیر آمیزی فرستادنمون توی بازداشتگاه ،بازداشتگاه زنان طبقه اول بود وبازداشتگاه مردان زیر زمین بود ، بازداشتگاه شامل یک راهرو با عرض حدود دومتر بود که در سمت راست اون سه تا اتاقک کوچک که در نداشت واقع شده بود ،در انتهای سالن سمت چپ هم دوتا دستشویی بود ،کف بازداشتگاه موکت طوسی رنگی بود که بو گرفته بود ودر کنار اتاق ها تعدادی پتو از جنس پشم شیشه بود که برای خواب استفاده میشد.
شب رو با هر مصیبتی بود سر کردیم وصبح راهی دادسرا شدیم به همه ما مقنعه هایی سرمه ای رنگ دادند وروسری هامون رو نگه داشتند ،همه را دوتا دوتا دستبند زدند به من وآرش که رسیدند مارو بهم دستبند زدند ویکی از مامورین گفت این دوتا زن وشوهرند دیشب دوستشون مدارکشون رو آورده ، کاره رویا بود چون صیغه نامه پیش اون بود ،کمی خیالم راحت شد وتوی دلم آرش رو دعا میکردم وبا لبخندی ازش تشکر کردم ، رفتیم دادسرای ارشاد توی خیابون بخارست ،یک ساعتی توی راهرو الاف بودیم تا چند نفر چند نفر صدامون کردند توی شعبه ،ظاهرا برای همه یکصد هزار تومان جریمه وشصت ضربه شلاق بریده بودن وبرای اونهایی که زن وشوهر بودند تنها جریمه وشامل شلاق رابطه نامشروع نمیشدند ،خوشحال بودم از این موضوع ومنتظر که بریم توی شعبه ،به غیراز اعضای ما پرونده های دیگری هم توی شعبه میامد ومیرفت ،خیلی سرشون شلوغ بود،نوبت ما شد که رفتیم توی اتاق چند نفر دیگر با پرونده های دیگر از جاهای دیگر نیز داخل شعبه بودند به هیچ کس نگاه نکردم وتنها بازپرس را پشت میزش نگاه میکردم ،دانه به دانه منشی دادگاه اسم ها را میخواند وبه جرم رابطه نامشروع وشرکت در مراسم لحو ولعب جریمه وشلاق را اعلام میکرد تا اینکه نوبت به من وآرش رسید دست آرش را سفت گرفته بودم اسممون رو صدا کردن ومنشی گفت که این دونفر طبق صیغه نامه شماره ... از دفتر خانه ... صادره در تاریخ ... زن وشوهر هستند ،وبعد مدرک صیغه نامه روبه دست قاضی داد ، قاضی سری تکان داد ورو به آرش گفت مرد هم مردای قدیم آدم زنش رو همچین جاهایی میبره و شروع کرد کمی به نصیحت کردن ،یکباره یک صدایی از پشت سرم گفت این خانوم که همسر این آقا نیست 
،این خانوم زن دوست منه ،چی دارید میگید شما، کم مونده بود پس بیوفتم ،قدرت برگشتن ونگاه کردن رونداشتم ،تنها من نبودم که خشک شده بودم سکوت بدی توی دادگاه برقرار شد ،و مرد دوباره حرفش رو تکرار کرد واینبار اسم وفامیل ومن واسم وفامیل ابراهیم روبه طور کامل گفت وحتی اسم دخترم رو، به زحمت صورتم رو چرخوندم ،وای خدای من اصغر بود ،دوست صمیمی ابراهیم کسی که هر هفته چترش توی خونه ما باز بود با دستبند وبا یک مامور نشسته بود با صورتی خشم آلود به من نگاه میکرد، نمیتونستم خودم رو کنترل کنم وداشتم پس میوفتادم ، قاضی از من پرسید راست میگه ،هر جور بود به خودم مسلط شدم وگفتم نه ایشون اشتباه گرفته ،گفت پس اسم وفامیل وتو رواز کجا میدونه ،میگه آدرس خونتون رو هم داره ،گفتم نه داره دروغ میگه من این آقا رو نمیشناسم ،اصغر گفت بذارید من شماره همسرش رو بهتون بدم تا مطمئن بشوید ،قاضی که ظاهرا الکی الکی سوژه ای مهیج پیدا کرده بود بقیه رو بیرون کرد ومن ماندم وآرش ومامورمان واصغر ومامور همراهش ومنشی دادگاه ،شماره ابراهیم را از اصغر گرفت واز همان تلفن شعبه زنگ زد ،داشتم زهره ترک میشدم ،خودم رو بالای چوبه دار میدیدم ، آرش هم حالش بهتر از من نبود وکلا لال مونی گرفته بود، قاضی پس از یکی دوبار شماره گیری گفت این موبایل خاموشه ،واز اصغر پرسید مطمئنی چیزی رو که داری میگی ،اصغر قسم خورد که داره راست میگه  ، قاضی رو به من کردو گفت : میدونی اگر اثباط شه حکمت چیه ؟
 سـنگسـار 
فریاد

Tuesday, 12 February 2013

یک روزعادی



خورشید زده ، نزده  با صدای زنگ ساعت از کابوس شبانه جدا شد، نشست توی جاش واز اینکه همش خواب بود خدا رو شکر کرد، دستش از آسمون پایین نیومده نگاش به جای خالی کنارش افتاد،ول کرده بود و رفته بود ، کجا ؟ خودشم نمیدونست فقط آخرین جمله اش مثل پتک وقت وبیوقت تو سرش میکوبید : _ میرم گوشه خیابون وایمیسمو جندگی میکنم وشکم بچه هامو سیر میکنم ولی دیگه تن به این زندگی نمیدم
  با صدای در فکرش پاره شد ، نباید باز میکرد صاحبخونست  ، از قبل  اخطار داده بود که شنبه با مامور میام ،چند برجه نتونسته اجاره خونرو بده ،آخه از زمانی که کارخونه تعدیل نیرو کرد 4 ماه میگذره وحقوق 3ماه آخرشم ملا خور کردن رفت،صاحبخونه آماررفت وآمدشو از زن طبقه بالایی میگرفت و دم به دقیقه خفتش میکرد ،شوهرزنه چند ماهی میشد بخاطر بدهی زندانه ولی صاحبخونه اونو بیرون نمیکنه چون هفته ای یکبار میره خونشونو حسابی ازش دلجویی میکنه، ساکت درو دیوارو نگاه میکرد و به در زدن ها بی اعتنا بود ،نیم ساعتی گذشت دیگه خبری از در زدن نبود ، یواش وبی حوصله بلند شد رفت دست وصورتش رو بشوره ،تازه یادش اومد از هفته پیش آب وبرق رو روشون قطع کرده (صاحبخونه)، با صدای بلند وعصبانی گفت ای کـ.. که یدفعه یادش افتاد صداش بیرون میره ،حرفشو غورت داد ویواش به سمت در رفت ،از پشت در گوش کرد ،صدایی نمیومد ،در رو باز کرد ویواش از در رفت بیرون صدای خنده ولاس زدنشون از بالا میومد ،زد تو مخش بره از پله ها بالا واز اونا که صاحبخونش که داشت زن طبقه بالایی رو دستمالی میکرد فیلم بگیره وبه عنوان مدرک  جرم بده دهنش روسرویس کنند ولی پیش خودش گفت که چی این پول داره وسه سوت همه چیزو حل میکنه ، مگه همین پارسال نبود پسرش رو با کلی مواد ومشروب گرفتن صبح درش آورد،بیخیال شد یواشی از در زد بیرون.
 خودشم نمیدونست کجا باید بره ، به یه دکه روزنامه فروشی رسید وجیبشو چلوند وچند نخ سیگارگرفت و یه همشهری زیر بغل زد وراه افتاد رفت تو پارک ونشست وصفحه آگهی هارو در آورد وشروع کرد به گشتن ،استخدام ها یا خانم آراسته میخواستن یا تحصیل کرده آنچنانی واونایی هم که به کارش میومدن وقتی زنگ میزد میدید حقوقش به اندازه اجاره خونه هم نمیشه ، هی میخوند ولی هر چی میخوند بیشتر نا امید میشد ، خسته شد آگهی رو کنار گذاشت وسیگاری آتیش کرد ، حرصش رو با پک های محکم به سیگار میخواست خالی کنه ،بی اختیار داشت به اونور خیابون نگاه میکرد جایی که زنی منتظر تاکسی بود ،مردی داشت از کنار اون زن رد میشد. 
بدون اینکه حواسش باشه داشت نگاه میکرد ،چقدر چهره مرد به نظرش آشنا اومد ، آره خودش بود حسن ،حسن جوشکار همکارش تو کارخونه بلند شد بره سمتش ،آخه چند وقت پیش که تلفتی باهاش صحبت کرده بود حسن گفته بود دنبال اینه یک کاری راه بندازه که اگر راه انداخت خبرش میکنه، قدم اول رو برنداشته بود که در یک لحظه مرد کیف زن رو از روی شونه اش کشید وفرار کرد. 
 زن که به خاطر برهم خوردن تعادلش روی زمین افتاده بود تا اومد به خودش بجمبه مرد پشت موتوری که جلوتر منتظرش بود نشست واز اونجا به سرعت دور شد سیگار تو دستش بود وهمونظور که وایساده بود خشکش زد ، مغزش از حضم موضوع شونه خالی کرده بود، حسن جوشکار شده بود حسن کیف قاپ مگه میشه کسی که یه عمری نون بازوشو خورده ونون حلال به زن وبچش داده از این کارها بکنه ؟

 داشت به این معادله ها فکر میکرد که دوباره حرف زنش عین پتک زد تو سرش، نشست سر جاش ، تازه فهمید وقتی تحت فشار باشی همه چیز میشه ، نیمتونست فکرشو جمع کنه ، پا شد و راه افتاد استرس تمام وجودش رو گرفته بود انگار اون دزدی کرده بود ، میترسید مبادا کسی فهمیده باشه اون دوستشه ، تو همین افکار بود که یکی از پشت صداش زد آهای آقا ،از ترس داشت سکته میکرد ،برگشت دید مردی میانسال داره نگاهش میکنه وروزنامه رو به سمتش گرفته ، مرد گفت آقا روزنامتون جا موند ،تازه آروم شد برگشت وروزنامه رو گرفت وراه افتاد ،وقتی با خودش فکر کرد که اون برای چی ترسیده نا خودآگاه لبخندی از کار احمقانه اش روی لبهاش سبز شد 
وقتی راه افتاد کم کم لبخند از روی لبهاش پاک شد وآرام آرام شروع کرد به دور شدن ، کلی صدا وتصویر توی سرش دور میزد ،" میرم تن فروشی میکنم ولی دیگه تن به این زندگی نمیدم ، قهقهه زن همسایه ومرد صاحبخونه ، شیون زنی که کیفش روزدن ، صدای حسابدار کارخانه ، گریه دخترش و لباس های کهنه پسرش و تاریکی خونه و... " جلوی پمپ بنزین چند دقیقه ای مکث کرد دوباره افکار توی ذهنش رو مرور کرد جیبش رو تکاند وبا پس مانده پولش 2 لیتر بنزین خرید و

آرام آرام رفت 

بادیه وحشی



آهوی مادر کودک تازه به دنیا آمده اش را که در حال مکیدن شیر بود عاشقانه میلیسید و از این کار لذت میبرد ، در چشمانش معصومیت وعشق رنگی جدید ساخته بودند ،توی علف زار به درختی شکسته شده وسط جنگل تکیه زده بود وبه حالت دراز کش مشغول شیر دادن بچه آهو بود ،ناگهان صدای مهیب شلیک در جنگل پیچید ، لرزه ای در جنگل وبدن آهوی مادر انداخت ،بچه آهو که از صدای زیاد ولرزش مادر سر بلند کرده بود با حالت گنگی از مادرش پرسید این چه چیزی بود،مادر با آرامی وبا همان حالت رعشه ای که در تنش بود گفت هیچ عزیزکم تو شیرت را بخور ،این قسمتی از زندگی ماست ،تیر با اصابت به گردن مادر از آن گذشته بود وخون از پشتش جاری شده بود تنها آرزویش پیش از مرگ سیر کردن شکم بچه اش بود پس چیزی نگفت میدانست تا رسیدن شکارچیان دقایقی وقت باقیست پس به بچه آهو گفت بخور عزیزکم این آخرین شیر مادر است که میخوری ،کودک با تعجب گفت پس از این چه باید کنم برای چه آخرین من که هنوز خیلی کوچکم،مادر بی رمق تراز قبل پاسخ داد از امروز وازهمین لحظه توبزرگ شدی ، از این پس باید به تنهایی زندگی کنی واز خود مراقبت کنی ،چند ثانیه ای سکوت شد وفرزند درحال مکیدن شیربه حرفهای عجیب مادر فکر میکرد ترشح شیر از پستان مادر کم شده بود سردی خاصی در بدن او حس میکرد ،سرش را بالا آورد تا از او دلیل راجویا شود،وقتی پیکر غرق در خون مادر را دید فهمید آنچه میمکید آخرین شیره جان مادر بوده با صدای پا و سروصدایی که از پشت سر مادرش می آمد فهمید خطری در کمین اوست وبه پشت بوته ای آنطرفتر پناه جست، از پشت بوته ها شاهد بردن مادرش بود اولین درس زندگیش را به تلخی تجربه میکرد


زن در کلبه ای روستایی نشسته بود وبه گوشه ای خیره شده بود ،آنفدر سختی کشیده بود که در جوانی ، پیری را تجربه میکرد ،کودک نحیف 6 ساله اش دور خانه میدوید وبازی میکرد،آنقدر ضعیف وتکیده بود که پس از کمی دویدن بروی زمین مینشست وگهگاهی مادر را صدا میکرد ، ولی جوابی از مادر در کار نبود گویی در دنیایی دیگر سیر میکرد،گذشته سختی داشت ولی نه به سختی سال اخیر ، یک سالی بود که لبخند بر روی لبانش نقش نبسته بود، دقیقا از همان روزحادثه، مرد خانه که پس از برشکستگی تولیدی کوچکش برای امرار معاش با موتور مسافر وبار جابجا میکرد در تصادفی با یک عابر پیاده باعث مرگ عابر شده بود و به جرم قتل غیر عمد یکسالی بود که در زندان بود و باید دیه ای پرداخت میکرد که توان پرداخت آن در کل تبارش هم نبود،زن تمام شبانه روز غصه میخورد وخانواده متوفی را دشنام میداد،و آنها را مصوب این بدبختی میدانست ،چرا که با دیدن وضعیت اسفبار آنها راضی به رضایت نمیشدند،روزی نبود که نفرینشان نکند، دخترک سکوت خانه را دوباره شکست و رفت از توی سبد سیب زمینی ها تنها سیب زمینی کپک زده موجود در سبد را آورد گفت بیا بگیر ،گشنمه مامان ،مادر نگاهی به سیب زمینی خراب در دست کودک کردومیدانست بدرد خوردن نمیخورد با چشمانش اتاق سه در چهارش را میگشت ،میدانست که چیزی یافت نمیشود ولی باز نگاه میکرد ،بیست روزی میشد که خبری از خیر بینام ونشانی که برایشان آذوقه پشت درب میگذاشت نبود همیشه فکر میکرد کار برادر پاسبانش است که میخواهد غرور خواهرش را جریحه دار نکند، در همین افکار بود که درب خانه رازدند ،بلند شد ودرب را باز کرد هیچ کسی پشت در نبود ،روی زمین جلوی درب شقه ای گوشت دیدکه دستخطی کوچک برروی آن بود« دیر شد ، دستم خالی بود» با خوشحالی و تعجب به شقه گوشت بزرگ نگاه میکرد، خوشحال بود از اینکه روزیشان رسیده وچاره ای برای گرسنگی فرزندش دارد وتعجب کرده بود از این که این کیست وچه تعهدی دارد که حتی به قول خودش با خالی بودن دستانش این چنین برای آوردن آذوقه پا فشاری میکرد


صدای کلونی درب چوبی در صدای هیاهوی بچه ها گم میشد اما کسی که پشت درب بود آنچنان باضرب میزد که صدا شنیده میشد،یکی از کودکان درب حیاط را باز کرد،مردی قوی هیکل وفربه چهارچوب در را در بر گرفت چهره خشن وشکسته ای داشت  وزخم های روی دست و صورتش  مردی شرور را ترسیم میکرد،سبیلهای بناگوش در رفته اش و خال صورت وموهای تراشیده کمک کرده بود تا ظاهری ترسناکتر برای خود ترسیم کند،کودک با دیدن او به تته پته افتاد ،با همان حال به سمت خانه دوید ودر راه اهل خانه را صدا میکرد ومیگفت بابا اومده ،مرد با ورود به حیاط بار وبندیلش را در همان جا رها کرد وبه سمت داخل حرکت کرد ،از روی احترام بزرگتری که بیشتر به ترس شبیه مینمود همه سریعا به پیشواز رفتند ،پیش از رسیدن او به پاگرد پله ها همه اهل خانه که متشکل از همسرش ،خواهرش وزن برادرش بودند جلوی او ظاهر شدند به او خوش آمد گویی کردند ،طبق معمول با نگاهی سرد وتکان دادن سر به آنها پاسخ داد از کنارشان گذشت وارد اتاقی شد ودرب رابست ،استقبال کنندگان آهی از سر راحتی کشیدند وگویی خوشحال از اینکه ترکشی نصیبشان نشده رفتند وبار وبندیل مرد را از گوشه حیاط آوردند وهرچیزی را سر جای خود نهادند ،ناگهان درب خانه به صدا در آمد و یکی از زنان همین که درب را باز کرد دوسه نفر پاسبان درب را هل دادند و وارد خانه شدند یکی از پاسبانان بی توجه به جیغ زنان فریاد زد بیا بیرون میدونم که خانه ای ،چند ثانیه ای سکوت کرد ،آمد دوباره فریاد بزند که در اتاق باز شد ومرد بیرون آمد وگفت
مرد: تو خونه بابات بهت یاد ندادن جلو زن وبچه کسی داد نزنی 
پاسبان : تو خونه بابام یادگرفتم با آدما مثل آدم برخورد کنم وبا امثال تو مثل خودتون ،یالا لباساتو وردار راه بیوفت
مرد: کجا به چه جرمی؟
پاسبان:مگر قاضی دوسال پیش جواز اصلحه شکاریت رو لغو نکرد، فکر کردی زرنگی ،میری شکار اونم تو محدوده ممنوعه اونم با اصلحه بدون جواز،ایندفعه بد گیر افتادی راحت 2سال روشاخته،راه بیوفت

همسر مرد در حالی که توی سرش میزد روی زمین نشست وگفت نبریدش ،جناب سروان توراخدا نبریدش ،تنها نان آورخونمونه  نبریدش
پاسبان با چهره ای خشن گفت یادتونه چند بار با خواهر بدبختم اینجا آمدیم تا شماها رضایت بدید شوهر بدبختش که تنها نان آور /خونوادش بود آزاد شه ولی 
زن صحبت پاسبان را پاره کرد وگفت این مرد که روز اول رضایتش رو داد ،برادرش رضایت نمیده که همین مرد چندماهیه از خانه هم بیرونش کرده،انصاف نیست ،از گناهش بگذرید
این بار مرد بود صحبت را کوتاه کرد وبا آن صدای کلفتش گفت راه بیوفت بریم وبدون اعتنا به درخواست زنان با مامورین راه افتاد ورفت


درب اتاق را زدند کودک بدون اذن مادر درب را باز کرد وتا مادر آمد به او خورده بگیرد برادرش را در اتاق دید ،کودک خوشحال از دیدن داییش بود واز سرو کول اوبالا میرفت، زن نیز که از دیدن برادر خوشحال شده بود چای بدست وارد سالن شد،برادرش بروی زمین نشست وبه دیوار تکیه زده بود وخانه خواهر را بر انداز میکرد ،زن در کنار برادرش روی زمین جای گرفت وبه صحبت های عادی پرداختند ،برادر گفت بالاخره کاری با این از خدا بی خبرا کردم که دلم خنک شد ،زن که کمی کنجکاو شده بود گفت چه کردی وبرادرش برایش توضیح داد که چگونه مرد عبوس را از خانه اش دستبند زده برده وتحویل داده ،زن بلند شد و توی آشپزخانه کوچک خانه رفت تا چای بیاورد ، برادرش از جای برخواست و گفت کم کم برود وبه کارهایش برسد که با اعتراض خواهرش روبرو شد 
زن »کجا میخوای بری داداش وقته ناهاره ،بعد از قرنی پیش ما آمدی پس ناهار را بمان
...مرد که کمی از رفتن سست شده بود»خواهر دوست دارم بمانم ولی
زن » ولی ندارد باید بمونی غذایی درست کرده ام که نگو
مردبا کنجکاوی» به به بوش که پیچیده حالا ناهار چی دارید
زن با کمی شیطنت » آبگوشت با گوشت آهوی تازه
.مرد پاسبان پاهایش توان ایستادن نداشت ودوزانو روی زمین نشست وبه گوشه ای خیره ماند 

ماهی قرمز


جلوی ماهی فروشی چمبک زده بود واین پا آن پا میکرد ، یاد پارسال افتاده بود که توانسته بود هم ماهی برای سبزی پلو ماهی بخرد وهم ماهی قرمز برای سفره هفت سین بچه ها،دستهاش مدام جیب های شلوار رنگ پریده اش رو تفتیش میکردند پنداری دنبال چیزی میگشت، پیش خودش حساب وکتاب میکرد که برای نرگس وعلی کوچولو که چشم انتظار ماهی قرمز هستند ،ماهی قرمز دانه ای هزار تومان بخرد ویا ماهی برای سبزی پلو ماهی، تمام پولی را که داشت برای خرید کمی میوه وآجیل وشیرینی داده بود ،جمعا ده هزار تومان در جیبش داشت وفروردین ماه را پیش رو ،با درایت همسرش از دادن عیدی قصر در رفته بود چرا که مهین همسرش از حسین آقا دستفروش سر خیابان چند جفت جوراب رنگ و وارنگ برای دادن عیدی به بچه های فامیل خریده بود،ولی یکباره یادش آمد چه چیزی به بچه های خودش عیدی بدهد،دستش را درون جیبش میچرخاند و  ده هزار تومان را ورق میزد ،به ماهی های قرمز نگاه میکرد وبه مغازه ماهی فروشی ناگهان تصمیمش را گرفت ورفت توی مغازه 2 تا ماهی قرمز خرید وبه فروشنده گفت به اندازه شش هزار تومان ماهی برای سبزی پلو ماهی بدهد،فروشنده با بی حوصلگی تکه ای جدا شده از یک ماهی بزرگ را روی ترازو انداخت وگفت فیکس شش هزاروپونصد تومانه ،مرد نگاه کرد ودید ماهی کمی بزرگتر از کف دست اوست ،کی بخوره وکی نیگاه کنه ولی پیش خود گفت خودم نمیخورم در نهایت وماهی را گرفت ورفت ،با خوشحالی به سمت خانه راه افتاده بود ،حال هم ماهی قرمز سفره هفت سین را خریده بود هم ماهی شب سال نو را دوهزار تومان هم داشت که پیش خود حساب کرد دوتا هزارتومانی را به بچه ها برای عیدی میدهد،از اینکه حسابش جور در آمده بود لبخند رضایتی روی لبانش نقش بسته بود ، به درب خانه که رسید در زد ، صدای جیغ بچه ها که در حیاط منتظر پدر بودن بلند شد ودوان دوان آمدند ودر را باز کردند با دیدن پدر وکیسه ماهی قرمز از خوشحالی جیغ کشیدند ، پدر که محکم واستوار وبا خوشحالی کیسه ماهی های قرمز را جلوی صورت بچه ها گرفته بود ،ناگهان قیافه نرگس وعلی توی هم رفت وعلی از ناراحتی زد زیرگریه ، پدر که از واکنش بچه ها تعجب کرده بود نگاهی به کیسه ماهی ها انداخت ،یکی از ماهی قرمز ها مرده بود