آهوی مادر کودک تازه به دنیا آمده اش را که در حال مکیدن شیر بود عاشقانه میلیسید و از این کار لذت میبرد ، در چشمانش معصومیت وعشق رنگی جدید ساخته بودند ،توی علف زار به درختی شکسته شده وسط جنگل تکیه زده بود وبه حالت دراز کش مشغول شیر دادن بچه آهو بود ،ناگهان صدای مهیب شلیک در جنگل پیچید ، لرزه ای در جنگل وبدن آهوی مادر انداخت ،بچه آهو که از صدای زیاد ولرزش مادر سر بلند کرده بود با حالت گنگی از مادرش پرسید این چه چیزی بود،مادر با آرامی وبا همان حالت رعشه ای که در تنش بود گفت هیچ عزیزکم تو شیرت را بخور ،این قسمتی از زندگی ماست ،تیر با اصابت به گردن مادر از آن گذشته بود وخون از پشتش جاری شده بود تنها آرزویش پیش از مرگ سیر کردن شکم بچه اش بود پس چیزی نگفت میدانست تا رسیدن شکارچیان دقایقی وقت باقیست پس به بچه آهو گفت بخور عزیزکم این آخرین شیر مادر است که میخوری ،کودک با تعجب گفت پس از این چه باید کنم برای چه آخرین من که هنوز خیلی کوچکم،مادر بی رمق تراز قبل پاسخ داد از امروز وازهمین لحظه توبزرگ شدی ، از این پس باید به تنهایی زندگی کنی واز خود مراقبت کنی ،چند ثانیه ای سکوت شد وفرزند درحال مکیدن شیربه حرفهای عجیب مادر فکر میکرد ترشح شیر از پستان مادر کم شده بود سردی خاصی در بدن او حس میکرد ،سرش را بالا آورد تا از او دلیل راجویا شود،وقتی پیکر غرق در خون مادر را دید فهمید آنچه میمکید آخرین شیره جان مادر بوده با صدای پا و سروصدایی که از پشت سر مادرش می آمد فهمید خطری در کمین اوست وبه پشت بوته ای آنطرفتر پناه جست، از پشت بوته ها شاهد بردن مادرش بود اولین درس زندگیش را به تلخی تجربه میکرد
زن در کلبه ای روستایی نشسته بود وبه گوشه ای خیره شده بود ،آنفدر سختی کشیده بود که در جوانی ، پیری را تجربه میکرد ،کودک نحیف 6 ساله اش دور خانه میدوید وبازی میکرد،آنقدر ضعیف وتکیده بود که پس از کمی دویدن بروی زمین مینشست وگهگاهی مادر را صدا میکرد ، ولی جوابی از مادر در کار نبود گویی در دنیایی دیگر سیر میکرد،گذشته سختی داشت ولی نه به سختی سال اخیر ، یک سالی بود که لبخند بر روی لبانش نقش نبسته بود، دقیقا از همان روزحادثه، مرد خانه که پس از برشکستگی تولیدی کوچکش برای امرار معاش با موتور مسافر وبار جابجا میکرد در تصادفی با یک عابر پیاده باعث مرگ عابر شده بود و به جرم قتل غیر عمد یکسالی بود که در زندان بود و باید دیه ای پرداخت میکرد که توان پرداخت آن در کل تبارش هم نبود،زن تمام شبانه روز غصه میخورد وخانواده متوفی را دشنام میداد،و آنها را مصوب این بدبختی میدانست ،چرا که با دیدن وضعیت اسفبار آنها راضی به رضایت نمیشدند،روزی نبود که نفرینشان نکند، دخترک سکوت خانه را دوباره شکست و رفت از توی سبد سیب زمینی ها تنها سیب زمینی کپک زده موجود در سبد را آورد گفت بیا بگیر ،گشنمه مامان ،مادر نگاهی به سیب زمینی خراب در دست کودک کردومیدانست بدرد خوردن نمیخورد با چشمانش اتاق سه در چهارش را میگشت ،میدانست که چیزی یافت نمیشود ولی باز نگاه میکرد ،بیست روزی میشد که خبری از خیر بینام ونشانی که برایشان آذوقه پشت درب میگذاشت نبود همیشه فکر میکرد کار برادر پاسبانش است که میخواهد غرور خواهرش را جریحه دار نکند، در همین افکار بود که درب خانه رازدند ،بلند شد ودرب را باز کرد هیچ کسی پشت در نبود ،روی زمین جلوی درب شقه ای گوشت دیدکه دستخطی کوچک برروی آن بود« دیر شد ، دستم خالی بود» با خوشحالی و تعجب به شقه گوشت بزرگ نگاه میکرد، خوشحال بود از اینکه روزیشان رسیده وچاره ای برای گرسنگی فرزندش دارد وتعجب کرده بود از این که این کیست وچه تعهدی دارد که حتی به قول خودش با خالی بودن دستانش این چنین برای آوردن آذوقه پا فشاری میکرد
صدای کلونی درب چوبی در صدای هیاهوی بچه ها گم میشد اما کسی که پشت درب بود آنچنان باضرب میزد که صدا شنیده میشد،یکی از کودکان درب حیاط را باز کرد،مردی قوی هیکل وفربه چهارچوب در را در بر گرفت چهره خشن وشکسته ای داشت وزخم های روی دست و صورتش مردی شرور را ترسیم میکرد،سبیلهای بناگوش در رفته اش و خال صورت وموهای تراشیده کمک کرده بود تا ظاهری ترسناکتر برای خود ترسیم کند،کودک با دیدن او به تته پته افتاد ،با همان حال به سمت خانه دوید ودر راه اهل خانه را صدا میکرد ومیگفت بابا اومده ،مرد با ورود به حیاط بار وبندیلش را در همان جا رها کرد وبه سمت داخل حرکت کرد ،از روی احترام بزرگتری که بیشتر به ترس شبیه مینمود همه سریعا به پیشواز رفتند ،پیش از رسیدن او به پاگرد پله ها همه اهل خانه که متشکل از همسرش ،خواهرش وزن برادرش بودند جلوی او ظاهر شدند به او خوش آمد گویی کردند ،طبق معمول با نگاهی سرد وتکان دادن سر به آنها پاسخ داد از کنارشان گذشت وارد اتاقی شد ودرب رابست ،استقبال کنندگان آهی از سر راحتی کشیدند وگویی خوشحال از اینکه ترکشی نصیبشان نشده رفتند وبار وبندیل مرد را از گوشه حیاط آوردند وهرچیزی را سر جای خود نهادند ،ناگهان درب خانه به صدا در آمد و یکی از زنان همین که درب را باز کرد دوسه نفر پاسبان درب را هل دادند و وارد خانه شدند یکی از پاسبانان بی توجه به جیغ زنان فریاد زد بیا بیرون میدونم که خانه ای ،چند ثانیه ای سکوت کرد ،آمد دوباره فریاد بزند که در اتاق باز شد ومرد بیرون آمد وگفت
مرد: تو خونه بابات بهت یاد ندادن جلو زن وبچه کسی داد نزنی
پاسبان : تو خونه بابام یادگرفتم با آدما مثل آدم برخورد کنم وبا امثال تو مثل خودتون ،یالا لباساتو وردار راه بیوفت
مرد: کجا به چه جرمی؟
پاسبان:مگر قاضی دوسال پیش جواز اصلحه شکاریت رو لغو نکرد، فکر کردی زرنگی ،میری شکار اونم تو محدوده ممنوعه اونم با اصلحه بدون جواز،ایندفعه بد گیر افتادی راحت 2سال روشاخته،راه بیوفت
همسر مرد در حالی که توی سرش میزد روی زمین نشست وگفت نبریدش ،جناب سروان توراخدا نبریدش ،تنها نان آورخونمونه نبریدش
پاسبان با چهره ای خشن گفت یادتونه چند بار با خواهر بدبختم اینجا آمدیم تا شماها رضایت بدید شوهر بدبختش که تنها نان آور /خونوادش بود آزاد شه ولی
زن صحبت پاسبان را پاره کرد وگفت این مرد که روز اول رضایتش رو داد ،برادرش رضایت نمیده که همین مرد چندماهیه از خانه هم بیرونش کرده،انصاف نیست ،از گناهش بگذرید
این بار مرد بود صحبت را کوتاه کرد وبا آن صدای کلفتش گفت راه بیوفت بریم وبدون اعتنا به درخواست زنان با مامورین راه افتاد ورفت
درب اتاق را زدند کودک بدون اذن مادر درب را باز کرد وتا مادر آمد به او خورده بگیرد برادرش را در اتاق دید ،کودک خوشحال از دیدن داییش بود واز سرو کول اوبالا میرفت، زن نیز که از دیدن برادر خوشحال شده بود چای بدست وارد سالن شد،برادرش بروی زمین نشست وبه دیوار تکیه زده بود وخانه خواهر را بر انداز میکرد ،زن در کنار برادرش روی زمین جای گرفت وبه صحبت های عادی پرداختند ،برادر گفت بالاخره کاری با این از خدا بی خبرا کردم که دلم خنک شد ،زن که کمی کنجکاو شده بود گفت چه کردی وبرادرش برایش توضیح داد که چگونه مرد عبوس را از خانه اش دستبند زده برده وتحویل داده ،زن بلند شد و توی آشپزخانه کوچک خانه رفت تا چای بیاورد ، برادرش از جای برخواست و گفت کم کم برود وبه کارهایش برسد که با اعتراض خواهرش روبرو شد
زن »کجا میخوای بری داداش وقته ناهاره ،بعد از قرنی پیش ما آمدی پس ناهار را بمان
...مرد که کمی از رفتن سست شده بود»خواهر دوست دارم بمانم ولی
زن » ولی ندارد باید بمونی غذایی درست کرده ام که نگو
مردبا کنجکاوی» به به بوش که پیچیده حالا ناهار چی دارید
زن با کمی شیطنت » آبگوشت با گوشت آهوی تازه
.مرد پاسبان پاهایش توان ایستادن نداشت ودوزانو روی زمین نشست وبه گوشه ای خیره ماند